تبليغاتX
خاطرات گروه كامپيوتر85

ای رفیق! کاش هرگز، ندیده بودمت. کاش! هیچ، موجی قایق تورا به ساحلم نمی آورد و هیچ، جویباری ترنم تورا در گوشم، زمزمه نمی کرد وهیچ، نسیمی لطافت تورا به من نمی آموخت. رخشش چشمانت رو، تلالو عشق از روزن امید پنداشتم. دریغ! نفهمیدم که آن برق خنجری است، که می خواستم بر دلم بنشیند.

قامت رعنایت رو، عمود پناهگاه بی کسی ام پنداشتم. افسوس! ندانستم که آن ستون قصر جفای امیدی است، که در زندان ابد بدارم خواهد آویخت.

اکنون از تو،که همچون تکه ای از وجودم، لابه لای دفتر خاطراتم گم شده ای، چیزی جز خاطره ای درد آور باقی نمانده و چه گواراست این درد، که مرا از اصابت تیر مژگانت در سینه مانده است،و ناگوارتر آن که ،نمی دانم چرا  گلستانت بر من آتش شد؟ من که بت خود را شکستم و سراپا تو رو می پرستم. کاش می گفتی چرا؟ وهر بارکه ناقوس زمان به صدا در می آید، ارابه ی سر نوشت با سرعت هر چه تمام تر پیش می رود.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:24  توسط مهدي درم گزين  | 

جناب آقاي مهندس عباسي مديرمحترم گروه كامپيوتر دانشگاه آزاد اسلامي واحد تويسركان

 

با عرض احترام و خسته نباشي خدمت شما

اينجانبان دانشجويان مقطع كارشناسي رشته كامپيوتردانشگاه آزاد اسلامي واحد تويسركان از جنابعالي تقاضامنديم درمورد    نحوه ي تدريس غيرتخصصي استاد درس زبان تخصصي كامپيوتر با مشخصه1173 عنايتي فرموده و با ايشان در مورد اين مشكل همفكري بفرماييد ؛

همانگونه كه مستحضر ميباشيد درس زبان تخصصي بعد از دروس زبان پيش دانشگاهي و عمومي اخذ ميگردد و تنها هدف اين درس آموزش اصطلاحات و وا‍‍ژگان تخصصي كامپيوتر به زبان انگليسي ميباشد و طراحان اين درس يادگيري گرامر را جزو پيشفرض قرار داده و بيشتر به آموزش لغات مهم كامپيوتري بها داده اند؛در حاليكه استاد محترم اين درس بيشتر زمان كلاس را به تدريس گرامر زبان گذرانده و از دروس موجود در كتاب تنها چندخطي را آموزش ميدهند همچنين زماني را كه براي تدريس هردرس قرار ميدهند بساراندك ميباشد و در هرجلسه از كلاس دو يا سه درس كتاب بصورت ناقص تدريس ميشود.درضمن با اينكه در علم استادعزيز و اشراف ايشان برزبان انگليسي هيچ شبهه اي وجود ندارد ليكن متاسفانه ايشان به واژگان تخصصي كامپيوتر تسلط كافي ندارند درحاليكه استاد اين درس خود بايد كامپيوترشناسي ماهرباشد.

در انتها از شما تقاضامنديم به عنوان مديرگروهي دلسوزو مسلط به امور تخصصي و مديريتي، به اين مورد كه ذهن دانشجويان اين كلاس را مخدوش و نگران نموده اقدام لازم را صورت دهيد.

 

با تشكر دانشجويان كلاس زبان تخصصي كامپيوتر با مشخصه1173

 

 ***********************

جناب آقاي دكتر جامه بزرگی رياست محترم دانشگاه آزاد اسلامي واحدتويسركان

با عرض احترام و خسته نباشي خدمت شما

اينجانبان دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامي واحدتويسركان از شما به عنوان مديرورئيس اين دانشگاه تقاضامنديم با توجه به نزديكي فصل سرما و كمبود امكانات حمل و نقلي شهرستان تويسركان جهت تامين سرويس اختصاصي(اعم از ميني بوس ،ون،اتوبوس بصورت قراردادي يا...) براي دانشجويان اين دانشگاه كه شما را علاوه بر مديري كارآمدولايق همچون پدري دلسوز نيز ميدانند اقدام نماييد.دراين خصوص استفاده از تجربيات دانشگاههاي ديگرنيزگزينه هاي جديدي رادرذهن پوياي شما مطرح خواهد نمود.

بديهي است اقدامات جنابعالي درنزد خداوند متعال محفوظ و محبوبيت شمارادربين اين فرزندان كوچكتان افزايش خواهد داد.

با تشكر،جمعي از دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامي واحدتويسركان

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:10  توسط مهدي درم گزين  | 

   

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم منشی ام ژانت بهم گفت:

”صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك!“

از حق نميشه گذشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي تولدم يادش بود.

تقريباً تا ظهر به كارهام مشغول بودم. بعدش ژانت در زد و آمد تو و گفت:

” ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!“

 

گفتم:

"خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم باشه بريم."

 

براي ناهار رفتيم بیرون از شرکت. البته نه به جاي هميشه گي، بلكه به يک جاي دنج و خيلي اختصاصي رفتیم. اول از همه دوتا مارتيني سفارش دادیم و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

وقتي داشتيم برمي گشتيم، ژانت رو به من كرده و گفت:

”ميدونين، امروز روز خیلی خوبیه، فكر نمي كنين كه اصلاً لازم نباشه برگرديم به اداره؟ مگه نه؟“

 

در جواب گفتم:

” آره، منم فكر ميكنم همچين هم لازم نباشه برگردیم.“

اونم در جواب گفت:

”پس اگه موافق باشي بد نيست بريم به آپارتمان من.“

وقتي وارد آپارتمانش شديم گفت:

”ميدوني رئيس، اگه اشكالي نداشته باشه من ميرم تو اتاق خوابم... دلم ميخواد تو يه جاي گرم و نرم يه خورده استراحت كنم.“

گفتم:

”خواهش مي كنم“

اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود يه پنج شش دقيقه اي برگشت. با يه كيك بزرگ تولد در دستش در حالي كه پشت سرش همسرم، بچه هام و يه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو مي خوندند.... در حاليكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!! وتمام جمعیت مات و مبهوت در برابر من !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:58  توسط امید همتی  | 

سلام دوستاي مهربونم


یه داستان عشقی خارجی .ممکنه بعضی جملاتش مناسب نباشه شما ببخشید هدف نتیجه داستانه .امیدوارم لذت ببرید


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد.. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد.. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:44  توسط خانم خادمی  | 

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيباترين  قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟ مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در  قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد. مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و خنديد و گفت:?تو حتماً شوخي مي کني....قلبت را با قلب من مقايسه کن... قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟ پيرمرد گفت:?درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلبخود را به من داده است که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارها عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي که اشک از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود. زيرا که عشق، از قلب پيرمرد به  قلب او نفوذ کرده بود.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:29  توسط خانم خادمی  | 

سلام دوستان..همكلاسان..وابستگان..ميهمانان...اينا....اونا..همه..خوبيد شما؟؟؟آقا جا نمونيد..دفترچه كنكور كارداني به كارشناسي دانشگاه آزاد اومده.بدوييد بخريد تا جا نمونديد..ايشالله كه همه قبول ميشيد همونجايي كه دوست داريد...همدان..كرمانشاه لرستان مركزي رشت و اينا...به همه سلام برسونيد..سرماي بدي خوردم..تا سرما ندادمتون خدا نگهدار
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:43  توسط مهدي درم گزين  | 

گفت:غصه هايت را به کسي بگو که کاشف الکرب است.

گفتم: کاشف الکرب ؟

گفت:اخ الحسين٬ ابن حيدر ٬ عبد الصالح!

آرام زمزمه کرد:يا کاشف الکرب عن وجه الحسين...

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:12  توسط خانم خادمی  | 

ياد تعريفاي پدر بزرگم افتاد..بابا بزرگ هميشه از شباي احياي قديم نديما تعريف ميكنه..از اون زمونايي كه همه دينشون دين بودو بي دينيشون بيديني..از اون روزايي كه هنوز هيچي قاطي پاتي نشده بود...از اون روزايي كه آدما واسه رسيدن به يه كاربا حداقل حقوق دست به چابلوسي و ظاهر سازي نميكردن...از اون روزايي كه مردم يه دست بودن و خدا هنوز خدا بود..ياد امام زماني كه هنوز نشده بود نقل مجالس ..نقلي كه فقط ميخورن و تمام ميشه..قبلا ها امام زمان هم امام تر بود..الان هركس ميخواد بگه خدا شناسه و حاليشه اسم اما زمان مياره...به قول يه بنده خدا امام زمان شده نخودي..هركسي كه به نفعشه امام زمان رو ميبره توي تيم خودش...ياد اون زمان ها افتادم كه مردم هنوز كافر نشده بودن...ياد مرام فردين عرق خور كه حرفش حرف بود و مردونگيش مردي...ياد امام علي افتادم كه راهش راه حق بودو اين روزا هركي ميخواد از عدالت بگه از علي وام ميگيره..هركسي ميخواد كثافت كاريشولا پوشوني كنه از علي كمك ميگيره...من راه علي رو دارم ميرم..آخه الدنگ علي كي به ناحق تو گوش مسلمون زد كه تو مسلمون ميكشي و كافر ميخونيش؟؟؟استاد انديشه اسلاميم خوب حرفي زد..يه روز برگشت گفت: ميدونيد چرامومنين نميتونن فساد رو توي مملكت از بين ببرن؟؟هركي يه جوابي داد..يه چابلوس  گفت: چون  خشن عمل نميكنن...اما استاد گفت: نه..چون خودشون فاسدن و آدم فاسد هركاريم كنه باز نميتونه فساد ديگران رو از بين ببره..

امشب شب احياي 23 رمضونه..كافيه بريم مساجد و بشماريم چند نفر نشستن و دارن دعا ميخونن...بعد بريم تو كوچه پس كوچه ها و پاركها و تعدادشون رو مقايسه كنيم...به نتايج وحشتناكي ميرسيم..توي ايران دين داره داغون ميشه...نميگم همه اما اينجور كه پيش ميره تا 10 15 سال ديگه بيش از 60 درصد مردم دين رو ميزارن كنير...الانم از رودبايستي قديمياست كه خودشون رو نگه داشتن....دين زدگي يعني چي؟؟همين  سو استفاده ها از دينه كه باعث دين زدگي شده...يا علي.............يا علي....بياو ببين چطور شيعيانت راه كثيف بودن رو خوب ياد گرفتن...يا علي.........دل بچت صاحب الزمان خونه ازما جماعت پست و نون به نرخ روز خور...قربون شب احيايي برم ضربت خوردي و شهيد شدي...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:52  توسط مهدي درم گزين  | 

اعمال شب ‌های قدر

اعمال شب قدر بر دو نوع است : یکی آن که در هر سه شب انجام می‌ شود و دیگر آن که مخصوص هر شبی است .

اعمالی که در هر سه شب مشترک است :

1- غسل . ( مقارن غروب آفتاب ، که بهتر است نماز عشا را با غسل خواند . )

2- دو رکعت نماز وارد شده است که در هر رکعت بعد از حمد ، هفت مرتبه توحید بخواند و بعد از فراغ هفتاد مرتبه اَستَغفُرِاللهَ وَ اَتوبُ اِلَیهِ و در روایتی است که از جای خود برنخیزد تا حق تعالی او و پدر و مادرش را بیامرزد .

3- قرآن مجید را بگشاید و بگذارد در مقابل خود و بگوید :
اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُِکَ بِکِتابِکَ المُنزَلِ وَ ما فیهِ اسمُکَ الاَکبَرُ و اَسماؤُکَ الحُسنی وَ ما یُخافُ وَ یُرجی اَن تَجعَلَنی مِن عُتَقائِکَ مِنَ النّار . پس هر حاجت که دارد بخواهد .

4- مصحف شریف را بگیرد و بر سر بگذارد و بگوید :
اَللّهمَّ بِحَقِّ هذا القُرآنِ وَ بِحَقِّ مَن اَرسَلتَه بِه وَ بِحَقِ کُلِّ مومنٍ مَدَحتَه ُ فیهِ وَ بِحَقِّکَ عَلَیهِم فلا اَحَدَ اَعرَفُبِ بِحَقِّکَ مِنکَ .

ده مرتبه بگوید : بِکَ یا الله
ده مرتبه : بِمُحَمَّدٍ
ده مرتبه : بِعلیٍّ
ده مرتبه : بِفاطِمَةَ
ده مرتبه : بِالحَسَنِ
ده مرتبه : بِالحُسَین ِ
ده مرتبه : بِعلیّ بنِ الحُسین
ده مرتبه : بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ
ده مرتبه : بِجَعفَر بنِ مُحَمَّدٍ
ده مرتبه : بِموُسی بنِ جَعفَر ٍ
ده مرتبه : بِعلیِّ بنِ مُوسی
ده مرتبه : بِمُحَمَّدِ بنِ عَلِیٍّ
ده مرتبه : بِعَلِیِّ بنِ مُحَمَّدٍ
ده مرتبه : بِالحَسَنِ بنِ عَلِیٍّ
ده مرتبه : بِالحُجَّةِ.

پس از این عمل هر حاجتی که داری طلب کن .

5- زیارت امام حسین علیه السلام است ؛ که در روایت آمده است که چون شب قدر می‌ شود منادی از آسمان هفتم ندا می‌ کند که حق تعالی آمرزید هر کسی را که به زیارت قبر امام حسین علیه السلام آمده است .

6- احیا داشتن این شب ‌ها . در روایت آمده هر کس احیا کند شب قدر را گناهان او آمرزیده شود هر چند به عدد ستارگان آسمان و سنگینی کوه‌ ها و وزن دریا ها باشد .

7- صد رکعت نماز بخواند که فضیلت بسیار دارد ، و افضل آنست که در هر رکعت بعد از حمد ده مرتبه توحید بخواند .

8- این دعا خوانده شود : اَللّهُمَّ اِنّی اَمسَیتُ لَکَ عَبدًا داخِرًا لا اَملِکُ لِنَفسی وَ اَعتَرِفُ ...

اعمال مخصوص هر شب قدر

ادامه مطلب را حتما بخوانيد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:0  توسط خانم خادمی  |